ماه

داستانک

 

 

تاریخ: پنجم مهرماه

در خیابان ها قدم می زند ؛در همین چند روز اول ورودش به شهر،تقریبن

تمام کوچه پس کوچه ها را بلد شده است. از پنجره به آسمان نگاه می کنم .

درخت می لرزد و حواسم را پرت خودش می کند .خوب دقیق می شوم .دارد از

درخت می آید بالا .از پشت پرده به اتاقم خیره می شود .پرده را کنار می زندو

تنش رامی کشدتو .دکمه های بلوزم را تا بالامی بندم .از رو نمی رود .می رود

سراغ گلدان.کار هر روزش شده ؛ این که بیاید و به گلدان ور برود .سه ماهی

می شود .این روزها بلوزم کفافم را نمی دهد .چفت و بست پنجره را محکم

می کنم .هشتم دی ماه است .از پشت پنجره به آسمان نگاه می کنم .گلدان

چشم انداز زمستانی پنجره را خراب می کند.گلهای سرخ در زمینه ی سفید

با قاب قهوه ای چوبی؛معنی زمستان نمی دهد .چیزی به ذهنم می رسد.یادم

می آید ؛از آن اوایل ؛بیچاره پاییز، مثل خودم ،حالی اش نبوده گلهای سرخی که

برایم فرستادی، مصنوعی اند.

 

 

 

 

[ چهارشنبه 1393/06/12 ] [ 12:55 ] [ جعفر مرجانی ] [ ]

ادامه

سلام آقای آخرتی

 با رمز همیشگی در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1393/05/21 ] [ 17:11 ] [ سعید تاج محمدی کندری ] [ ]

موج

سلام.دوستاني که رمز دارند در ادامه ي مطلب، مطلب را بخوانند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1393/05/13 ] [ 11:53 ] [ سعید تاج محمدی کندری ] [ ]

گزیده ای از اشعار آقای محمد هنری

جشنواره ی درد

شدم زمستان و سخت برفی و سردم

 کفن برای درختان شهر آوردم

اگرچه عاری ازامید و شور و احساسم

مرا ببخش که من جشنواره ی دردم

مرا ببخش اگرآسمان من ابری است

ولی برایت باران نمی نیاوردم

ببخش دست خودم نیست اینکه بی ثمرم

مراببخش سرت را به دردآوردم

----------------------------------------

----------------------------------------

شعرمراحتی براندازی نکردی

هی خواستم عاشق شوم  نازی نکردی

خوب لااقل خوب است مثل دیگران باز

مثل عروسک بادلم بازی نکردی

هی ازسمرقند و بخارا دم زدم حیف

حتی نگاهی ترک شیرازی نکردی

ای که پیمبرگونه لبهایت سخن گفت

آخر چرا یک بار اعجازی نکردی

ناسپاس

پاسمان داده آسمان به زمین

آمده ناسپاسمان به زمین

شایدازآسمان نترسیدیم

که شکفته هراسمان به زمین

گندم امروزدانه دانه بکار

گاه باشدحواسمان به زمین

چون که فردابه مزرعه رفتیم

نخورد فرق داسمان به زمین

آخرراهمان رسیده هنوز

مانده جول و پلاسمان به زمین

 

نگاه سحر گاه

من از تو بی خبر اما تو از من آگاهی

به قلب سوخته ی من نشان بده راهی

ندارم از همه عالم به جز تو امیدی

نه در بساط دلم مانده ناله ای آهی

بدون تو چه کنم در حصار تنهایی

بدون تو چه کنم در مسیر گمراهی

تبسمی سر سوزن اشاره ای نظری

به قلب غم زده ای جمعه ای سحر گاهی

 

راز

فردوسی از حماسه ی تو باز مانده است

عطار در همان خم آغاز مانده است

در آیه آیه حفظ تو مبهوت مانده ایم

ما کیستیم خواجه ی شیراز مانده است

در این قفس چگونه بدون تو سر کنیم

در سینه باز حسرت پرواز مانده است

چنگی به دل نمی زند این سال ها که تو

رفتی و وقت آمدنت راز مانده است

 

ظرف شفاعت

کافیست رو سوی حرم گردانی انگار

با راز دار سال هایت حرف داری

از سالیان دور با او آشنایی

با قلب او این بار حسی ژرف داری

اصلا خجل می مانی از رفتار هایت

وقتی نمی بینیش سر در برف داری

بهر گدایی آمدی بهر شفاعت

آیا تو هم بهر گدایی ظرف داری؟

--------------------------------------------------------- 

---------------------------------------------------------

من با اراده آمده ام خسته نیستم

با شور باده آمده ام خسته نیستم

از من نپرس می شود آیا؟ نگاه کن!

پای پیاده آمده ام خسته نیستم

---------------------------------------------

---------------------------------------------

دوستت دارم

میزنم فریاد:

((فکرمنهم باش))

خانه ات آباد

دوری ازدستم

مثل شعرناب

باخیال تو

می سرایم خواب

ای سرانگشتت

سرسامانم

بی توای گل آشفته میمانم

بازبارانی برلب بامم

گاه تق تق تق

گاه نم نم نم

 

***

فروردین تیر بهمن...

     سیگار هایم تمام نمی شوند...

 

***

به عشق میروم از روزهای تنهایی                                                                              

چرا که خسته شدم از فضای تنهایی 

تو نیز واسطه بودی در این میان، بی تو

نمیشد عشق بیاید به جای تنهایی 

هنوز از پس آن شب، شب رسیدن تو

به گوش میرسدم های های تنهایی 

به یاد دارم با هم چه یکصدا گفتیم

پس از نبودن من وای، وای تنهایی 

گمان کنم همه چیزش شبیه تهران است

غریب وسرد وگرفته، هوای تنهایی 

تو را که دیده ام این گشته است کابوسم

دوباره خواب پس ازلای لای تنهایی 

اگر که عشق می ارزد ولو به رسوایی

نمی کنم پس از این ادعای تنهایی 

دلیل تیرگی بخت من خداحافظ

سلام حضرت مشگل گشای ،تنهایی 

خدا کند که نباشد پس از منی تنها

بس است کل جهان را خدای تنهایی

کنون که مرد و کفن کردمش به داشتنت

نثار، فاتحه ای کن برای تنهایی 

تمام عمر کنارم بمان، مکن ترکم

به خاطرم نه، که محض رضای تنهایی

 

محمد هنری   شهرستان کاشمر    متولد  29/8/72

 

 

 

 

[ جمعه 1393/05/10 ] [ 1:45 ] [ محسن خیابانی ] [ ]

تعریف آزادی

تعریف آزادی

 

آقای خواننده ی محترم!

تفنگمان را زمین هم بگذاریم

                      صلح اتفاق نمی افتد!

با عشق از جنگ گفتن

با نفرت از صلح خواندن

                      بدترش را نمی دانم

هنوز کوهنوردان

              بر قله ها...

                 پرچم سفیدی نمی کوبند

مرض مرزها را

تنها دکترهای اداره ی مهاجرت می فهمند

و تعریف آزادی نا معلوم است ...

همین روزها

          برای زندانبانمان جشن تولد می گیریم

و انجمن حمایت از قاتلین...

                    بر گورهای باستانی

                                     احداث می شود

خواستم بگویم:

آزادی یعنی

            گلوله را به زبان آوری...

                   طعم سرب داغ بدهد

آزادی یعنی

            بی دردها برای صلح بخوانند...

                                             دلت بگیرد

خواستم بگویم...

آقای خواننده ی محترم!

            تفنگمان را زمین هم بگذاریم

                                      صلح اتفاق نمی افتد!

هنوز هم (مرغ سحر)

               آوازهای بهتری می خواند.

[ جمعه 1393/04/20 ] [ 1:26 ] [ محسن خیابانی ] [ ]

حرف

سلام بنظر من خوابيدن بهتر از گيج و منگ بيدار موندن و چرت زدنه

بنظر من وقتي قرار شد آدم کج دار و مريض راه بره، بشينه سنگين تره

بنظر من وقتي زندگي بي معنا و بي روح شد، مرگ شرافتمندانه تره...

نظر منه ديگه، نميشه کاريش کرد

 

بعضيا هم ممکنه بگن:کوشش بيهوده به از خفتگي...

ولي خب بعضيا يادشون باشه که شاعر گفته:"کوشش" بيهوده...يعني کوششه ها!!

و هوالعليم

[ سه شنبه 1393/04/17 ] [ 20:51 ] [ سعید تاج محمدی کندری ] [ ]

عدالت ميوه تلخيست

 

اما نهراسيد هرگز نميرسد

....

توي تاريخ زرد پنهانست زخمهاي عميق چرکينم

روي کاغذ هميشه حرف من است لحظه اي هم نبوده بنشينم

گاه بادم ميان مشت شماگاه بيدم که سخت ميلرزم

گاه سنگي عتيقه در شيرازکه براي شما  نمي ارزم

توي سلول انفراديه يک بي گناهم که حکمش اعدامست

بشکه هاي عظيم نفتم که تاسر سفره ميرسد خام است

غم چشمان مادري هستم که طنابي به دور گردنش است

بجه هايش گرسنه خوابيدند او ولي فکر بعد مردنش است

در خيابان خلوتي هستم هر کجا که چراغ قرمز شد

توي دستان کودکي خسته /که جوابش هميشه هرگز شد

توي پيراهنم جسد شده ام بازبا من به جنگ ميآييد

واي مردم کمي عقب برويد!از تعفن به تنگ مي آييد

من پر از حرفهاي ممنوعم از زميني که خاک برسرش است

درد هفتاد و چند ميليونم!کشوري که شکست باورش است

من به دنيايتان نيامده ام!سنگتان خورده بودو شيشه شکست _

روزگاري که مردها بودند....حال اما هميشه اينطورست:

گوسفندان ميان ِ دشت چرا بي سوال و جواب ميميرند

گرگها صبح زود از دکان ترشي و کله پاچه ميگيرند

[ پنجشنبه 1393/03/29 ] [ 18:7 ] [ میلاد طیرانی ] [ ]

نيمايي

به نام پروردگار اندیشه ها

سلام به خرزوخان گرامي و ساير دوستان:)

 


احترام
احترام
احترام واژه ای عجیب و فوق العاده است
که در نهاد ما خدا
برای در حجاب گفتن تمام حرف های سخت
نهاده است
{مربع}
مثل آخر تمام قصه های عاشقانه ناخوش است
این که روزگارتان
بدون ما خوش است
ای جناب بی تفاوتی!
ای جناب عقل!
تمام ما
در اوج گیر و دار روزگار
همیشه پشت یک نقاب زهردار
کمین گرفته ایم
هر نقاب
کمان سهمگین و بی مروّتی است
که ما
به رسم هدیه از زمین گرفته ایم
ای جناب سرد و گرم روزگار!
ای جناب عقل!
ما در این نمایش غریب و خنده دار
لاجرم نقاب می زنیم
ما نقاب عشق می زنیم
شما نقاب عقل...

س.ت. اردیبهشت 93

[ یکشنبه 1393/03/18 ] [ 2:32 ] [ سعید تاج محمدی کندری ] [ ]

اردی بهشت

ماه من! ای اردی بهشت ناب!

روشن تر از روشن ترین مهتاب!

آغوش وا کن سمت من آری

این آسمان تیره را دریاب

نزدیک من می ایستی اما

بین من و تو فرق بسیار است

من زخم های دست یک رعیت

تو اخم های ممتد ارباب

دست مرا مرداب ها بستند

اما تو دریایی ترین هستی

با یک قیاس ساده فهمیدم

دریا نخواهد ساخت با مرداب

تصویری از تو مانده بر دیوار

دلتنگی ام را بیشتر کرده ست

بیرون بیا از عکس ها بگذار

تا بشکند گاهی غرور قاب

این حرفها پایان نمی گیرد

کابوس شب را بشکن و برگرد

رویای من ماندن کنار توست!

ای ماه! ای اردی بهشت ناب!

 

                            

                        واران - اردی بهشت 1393

[ جمعه 1393/03/02 ] [ 9:46 ] [ واران ] [ ]

با آغوش باز

با آغوش باز

 

بعد آن همه سال

            پاییز را برایم هدیه آورده ای

            و من آنقدر زمستانم

            که با آغوش باز می پذیرم

روزگاری...

از قاب عکس های کت مشکی خسته بودم

گل سرخی در جیبش می خواستم

                     با تور سفیدی در کنارش

آن روزها به آدم ها بیشتر اعتماد داشتم

و فکر می کردم خدا

آن قدرها هم به بندگانش سخت نمی گیرد

اما...

با گناه دیگران از بهشت بیرون شدیم

و ما...

که خود را برای هم می خواستیم

حالا...

برای تنهایی به هم پناه آورده ایم

[ دوشنبه 1393/02/15 ] [ 2:22 ] [ محسن خیابانی ] [ ]